تبليغاتX
سايت بچه هاي ايراني
وبلاگ تفريحي وتخصصي

vنامه ای به غضنفر
غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

vخواستگاری
بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم?هزار تا سكه طلا? آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه
پيگيري گفته ها

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

سلام دوستان عزيز براي انكه اميدوارت بشم ووبلاگي

باحال براي شما درست كنم پس شما هم مرا كمك كنيد

ونظر بدهيد ومرا ياري كنيد اگر حمايت شما خوب

باشد وبلاگي ديگر براي عاشقان شعر درس ميكنم

بياييد دس در دست هم دهيم تا بهترين وبلاگ شود

باتشكر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

دست پخت
از يك نفر كه با پا غذا درست مي كرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي كني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»

در تيمارستان
رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»


در كلاس رياضيات
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»


خواب
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»


علت طاسي
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد كلاه گيسم را برد!»


در كلاس علوم
معلم:« حامد!  توضيح بده كه سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا!  با پرداخت مقداري پول!»

 



شيوه مطالعه
اولي:« كتابي را كه بهت دادم خواندي؟»
دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.»
اولي:« اولش چه طور بود؟»
دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام.»

 

تاريخ سيب زميني
معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟»
دانش آموز:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»

 

آرزو
سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»

قوه بينايي
اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.»

 

در كلاس رياضي
معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »

نصف پرتقال
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

آيا ميدانستي که رودي در كامبوج شش ماه سال ازشمال به جنوب و شش ماه ديگر سال از جنوب به شمال جريان دارد
آيا ميدانستي که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست
آيا ميدانستي که سريع ترين عضله بدن انسان زبان است
آيا ميدانستي که شبكه چشم 135 ميليون سلول احساس دارد كه مسووليت گرفتن تصاوير و تشخيص رنگها را بر عهده دارد
آيا ميدانستي که بدن انسان پنجاه هزار كيلومتر رشته عصبي دارد
آيا ميدانستي که در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است
آيا ميدانستي طول رگهاي بدن انسان پانصد و شصت هزار كيلومتر است
آيا ميدانستي که هشت پا با وجود داشتن بدني بزرگ ميتواند از سوراخي به قطر پنج سانتيمترعبور كند
آيا ميدانستي که تنها موجودي كه ميتواند به پشت بخوابد انسان است

آیا میدانستی که گربه و سگ هر کدام پنج گروه خونی دارند و انسان چهار گروه.

آیا میدانستی که روباهها همه چیز را خاکستری میبینند.

آیا میدانستی که اسبها در مقابل گاز اشک آور مصون اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

نوشته مامان

هر کار که لازم بود انجام دادم ولی نتوانستم وقت دندانپزشکی را که از قبل داشتم تعویض کنم و از کنسل کردن آن که اصلا نمی شود حرفی به میان آورد .
هر چه بود قسمت من نبود که به همراه بابا و فاطمه در جشن حضور داشته باشم. در نبود بابا و دخترش احساس درد عجیبی داشتم البته شاید مربوط به دندانم بود که بعد از گذشت یکساعت و نیم صدای آن دستگاه در گوشم هنوز هم می پیچید ..برای مشغولیت به فکر تروتمیز کردن خانه افتادم ابتدا هم از میز کامپیوتر شروع کردم که خیلی به هم ریخته بود می دانستم که به محض رسیدن فورا دست به کار شده و مشغول کار با کامپیوتر خواهند شد ..
دقایقی را هم با خود خلوت کردم خیلی دلم گرفته بود احساس تنهایی عجیبی به من دست داده بود تک و تنها در خانه ..با اینکه نزدیک به 15 سال است که در تهران ساکن هستیم ولی هنوز به تنهایی جایی دورتر از محله خودمان نرفته ام ..
با خودم فکر می کردم این مراسم آنقدرها هم که بابای فاطمه میگفت مهم نیست چون اگر مهم بود تلویزیون آن را به صورت مستقیم نشان می داد با این فکر و برای عوض شدن حال و هوای تنهایی تلویزیون را روشن می کنم ....


                                           عکس لوح پرشین بلاگ


نوشته بابا


گر چه از سوی پرشین بلاگ انتخاب شدیم ولی از جایزه شانس نیاوردیم بماند ما که برای جایزه نمی نویسیم اینو نگم چی بگم آقای دکتر ..!!!  آخه کلی تبلیغات روی سن بود لاقل ضرر نکرده باشیم جشن تولد چهار سالگی هم تموم شد و باز سروکله زدن با مشکلات دست و پا گیر پرشین بلاگ داره شروع میشه ..از بعد از جشن تا الان هر وبلاگی رو خواستیم باز کنیم فقط روش اف ۵ جواب داده است برگزاری این جشن در این سطح باز هم آمار و ارقام ارائه شده از طرف اقای بوترابی رو تایید نکرد مگر میشه بیش از ۵۰۰ هزار وبلاگ وجود داشته باشه و هیچ سایت خبری لینک به این مراسم نداده باشه ؟؟؟ رقبای محترم هم که اصلا به روی خودشون نیاوردند . البته رسانه های جمعی ایران هم که اصلا مقوله وبلاگ نویسی رو هنوز در حد زنگ انشای مدارس می بینند که یه وقتی معلمش غیبت داشته باشه بچه ها بتونند ورزش کنند درسته که در این مراسم دبیر محترم شورایعالی اطلاع رسانی هم شرکت کرده بود ولی باز هم بایکوت خبری خودش رو بیشتر نشون داد در باره بایکوت خبری این مراسم بعدا مفصل خواهم گفت ...مراسم طبق اوضاع و احوال خود پرشین بلاگ با بی نظمی و با تاخیر نیم ساعته و بدون کنداکتور خاصی آغاز شد آقای هنرپرور ( که برای اولین بار میدیدمش ) پشت تریبون قرار گرفت و خیلی خونسرد و آرام اعلام برنامه کرد از نقاط قوت اجرای ایشان همین بس که خیلی خیلی خونسرد و آرام بود و این از بهترین مزایای یک مجری برنامه ی زنده است . همون اول بار مسولیت اجرای برنامه را از دوش خود برداشت و و از جواد خیابانی و بستری شدنش دربیمارستان گفت و توفیق اجباری ..در پرسش و پاسخ نکات ضعف فراوانی بود بعضی سوالات گرچه تعجب انگیز بود ولی بوی سوپاپ اطمینان از آن بلند میشد به لحاظ تجربه کارگردانی برنامه های زنده تلویزیونی در شبکه های مختلف به دو مورد اشکال آشکار و چند مورد دیگر اشاره می کنم .....         

 ۱ - وجود یک بوم من در مرکز سالن می توانست مشکلات موجود در زمینه انتقال صدای سوال کنندگان را برطرف سازد

۲ـ استفاده بهینه از سیستم ویدئویی داخل سالن به نحوی که حاضرین می توانستنند بدون مشکل و با خیال راحت چهره سوال کننده را روی پرده روی سن ببینند و صد البته چهره الکساندر دوما و آن سه تفنگدارش را ..

۳ - در راستای استفاده بهینه از پرده نمایش موجود میشد که به مانند آن همه اعلان تبلیغاتی سایت های پرشین بلاگ بر روی پرده به نمایش صفحه اول و لوگوهای وبلاگ های برگزیده پرداخت ..

۴- ترکیب دعوت شدگان هم جای سوال داشت به شخصه استاندار سابق و فرماندار اسبق یکی از شهرستانهای  استان گلستان را (از بقیه نام نمیبرم چون با این دو خرده حساب دارم ) هم در آن جمع دیدم که یاد گوزن و شقایق افتادم ...!!!

۵ـ هیت داوری برگزیدگان نیز مشخص نبود علاوه بر این نوع نحوه داوری نیز بر همگان پوشیده ماند این امر می تواند بر بی ارزش بودن انتخاب ها صحه گذارد ..

۶ - به عنوان صاحب مجلس بایستی به سخنران مدعو خط کلی داده میشد در حالی که اینگونه نبود و ایشان به هر نحو ممکن حتی با تغییر جنسیت مجازی هم نتوانست که روی اعصاب شرکت کنندگان راه نرود و در زمینه اینترنت تا توانست دفاع بد کرد همون دفاعی که آقای دکتر در جواب یکی از سوال کنندگان گفته بود از کار دشمن هم بدتر است و نمیدانم چرا به خودش اجازه داده بود در باره معصوم (ع)اینگونه حرف بزند و به قولی اگر در تضاد با آن توافقنامه پرشین بلاگ نباشد در طول سخنرانی اش بارها با اقای ابطحی و با آن شخصییت مجازی اش شهناز شکیبایی و اون یکی آی دی اش..........

۷ ـ اهدای جایزه به آقای ابطحی هم از نظر بنده اشتباه بود کسی که در وبلاگ خودش لینک به دوستان نداشته باشد که وبلاگ نویس نیست بلکه اومده تا ماهی بگیره ایشون هم همین طور ایشون از نظر من وبلاگ نویس نیست ولی روی موج بلند آن سوار شده است کلا بنده با کسانی (البته تعدادی کمی مستثنا هستند ) که دات کامی هستن به انحای مختلف مشکل دارم دست به وبلاگ هاتون نزنید

۸ ـ همه اون کسانی که می تونستند به پربار شدن این مراسم چه در قبل از آغاز و چه در خود مراسم و چه در پوشش خبری بعد از آن کمکی کنند و نکردند در واقع به خودشون بی رحمی روا داشتند وبلاگ نویسی را جدی بگیریم و نگذاریم تحت هر شرایطی به سوی دولتی شدن و آن مدینه فاضله ای که شهناز شکیبایی می گفت برود ..

البته برای طولانی نشدن این پست به همین مقدار بسنده می کنم


برای اینکه  کاملترین گزارش چهارمین جشن تولد پرشین بلاگ رو اینجا بخونید به فاطمه قول داده ام تمام حرفهایش رو تایپ می کنم وای خدا به داد من برسه .. در ضمن تمام لینکهای مربوط به این جشن تولد رو هم اینجا پیدا خواهید کرد ..




نوشته دخترشون


با این قول که من روی سن نروم با باباآقا راه افتادیم . ماشین رو چون پلاکمون زوج بود روبروی بیمارستان دی پارک کردیم .و از همون روبرو ی بیمارستان یک دسته گل خیلی قشنگ به انتخاب خودم خریدیم ...وارد هتل که شدیم ما رو به دوطبقه پایین تر و به زیر زمین راهنمایی کردند اونجا باباآقا دسته گل رو تقدیم به آقایی کرد که جزو آدمای برجسته بود ..(که حالا از برجستگی هاش خواهم گفت ) اون آقا منو باباآقا رو تحویل گرفت البته قبلش زودتر دسته گل رو...و بعد از ما خواست همونجا باشیم تا سالن آماده بشه .یه کنار وایستادیم . باباآقا در باره اون آقای برجسته حرف زد معلوم شد که ایشون آقای بوترابی چست و چابک هستن مدیر پرشین بلاگ ..همه همدیگرو نگاه می کردند و لابد با خودشون یه حدسهایی می زدند البته با توجه به نوشته های وبلاگ ها و قیافه های ظاهریشون ....من هم کنار باباآقا وایستاده بودم و همینطور داشتم هاج و واج دور و برم رو نگاه می کردم و باباآقا هم تیکه می اومد که موهات دیده نشه ....

وارد سالن که شدیم باز همون آقای برجسته آقای بوترابی همون دم در دوباره با ما احوالپرسی کرد و سراغ مامان خانمی رو گرفت و ما هم بهش گفتیم که وقت دکتر داشت و به هیچ وجه نمی تونسته بیاد ..( البته قبلش تو ماشین کلی با باباآقا تمرین کرده بودیم ) بعدش آقای چست و چابک از من پرسید نوشته های مربوط به دخترشون رو تو وبلاگ مامان و بابا و دخترشون رو خودت می نویسی ..؟؟ گفتم آره خودم می نویسم و بعد تو دلم گفتم حالا تو گزارش نشونت میدم تا اطمینانت کاملتر بشه با راهنمایی ایشون تو ردیف سوم نشستیم همون ردیفی که خانواده آقای چست وچابک هم نشسته بودند ..ماشالله چه خانواده پر جمعیتی ..من از تعدادشون تعجب کرده بودم این باباآقای من تو خرجی من یکی مونده ..دخترشون رو که خیلی هم قشنگ بود رو به باباآقا نشون دادم تقریبا همسن و سال من بود و مثل من چادر سرش کرده بود و دائم هر چند ثانیه یه بار چادرش رو رو سرش جابجا می کرد کاری که اگه از من سر بزنه این باباآقا کلی منو دعوا می کنه میگه یعنی چی ..؟؟ چادر عربی گرفتم که راحت باشی نه اینه هر دقیقه 10 بار توش باد بندازی.. آی مامان کجایی جات خالی ..

به سن که نگاه می کردیم چیزی آماده نبود و روی سن رو داشتند می چیدند و هر جا خراب کاری می شد دایم می گفتند خانم بخشی ..خانم بخشی ..بیچاره خانم بخشی دلم براش سوخت هنوز مشغول این صحنه ها بودیم که یهویی صدای تلاوت قران آمد و بعش هم باز یهویی صدای سرود جمهوری اسلامی که همگی از روی صندلی بلندشدیم ..بعدش یه آقایی پشت میکروفن آمد و افسوس جای خالی آقای خیابانی رو خورد مثل اینکه قرار بوده مجری برنامه ایشون بوده باشه ولی دربیمارستان بستری شده است که از همه خواست به وبلاگش برن و ازش دلجویی کنند در اولین بخش هم همون آقای چست و چابک برجسته به همراه( به قول خودش ) سه تفنگدارش ( که البته یکیشون یه نمه مشکوک می زد و یکیشون هم خیلی خوش تیپ و سنگین بود که من کنار خانمشون نشسته بودم و اون یکی هم که نخودی بود و اصلا حرفی نزد ..!!! )جلسه پرسش و پاسخ گذاشتند..

سوالات زیادی شد که باز در این میان میکروفن بردن برای سوال کنندگان خیلی خنده دار بود ..البته سوالات و جوابهایش ذهن منو وارد یه سری بازیهای پیچیده می کرد که گذاشتم سرفرصت از باباآقا بپرسم فقط یکی از سوال کنندگان که قیافه اش مثل عکسهای دوران جبهه باباآقا بود سوالات خفنی از آقای چست و چابک برجسته (در باره برجستگیش هم خواهم گفت ) کرد با این که من زیاد سر درنیاوردم ولی دیدم که آقای چست و چابک برجسته دائم داره آب می خوره ..باور کنین تموم اون پارچ روی میز رو همین آقای چست و چابک برجسته تا تهش سر کشید ..یه خانمی هم که خودشو استاد دانشگاه می دونست نسبت به چاپ اسامی وبلاگهای برگزیده در کتابچه ای که در میان حاضرین توزیع شده بود اعتراض کرد و مثال آورد که مثلا من از کجا بدونم که وبلاگ چلوکباب چی داره ..؟؟؟ با خودم فکر می کردم که خوب ..اسم وبلاگ ما همه چیز رو با خودش داره و بی نیاز از توضیح ..؟؟!!!


راستی داشت یادم می رفت ..یه آقای چاق و تپلی که خیلی هم گردالو بود و روحانی ( البته باباآقا اعتقاد داره این روحانی رو باید اول جمله بیارم که معنی جمله ام عوض نشه ) وارد شد همه می شناختن و چپ و راست ازش عکس می گرفتن موقع راه رفتن هم مثل باباآقا که تو خونه گاهی اوقات زیرشلواریش رو بالا میکشه همچین حرکاتی رو از خودش به در می کرد ..بعد از جلسه پرسش و پاسخ اقایی به نام شهریاری به بالای منبر رفت البته ببخشید پشت میکروفون رفت چون ایشون هم روحانی بود ( نمیدونم چرا باید این روحانی رو اول جمله بیارم )این قدر حرف زد که ..حرفاشم ربطی به جشن نداشت نمی دونم چه طوری مدرک دکتراشو گرفته ..چون زمین و زمان رو به هم دوخت تا حضرت علی (ع)رو به اینترنت ربط بده حتی به اون آقای چاق و تپلی هم گیر داد که شبیه حضرت علی(ع) هستند البته تو چاقی نمی دونم چرا در این مورد به آقای چست و چابک و برجسته اشاره ای نکرد ..اینجا دیگه وارد یه مسایل پیچیده میشیم ..

دیگه تو چرت بودم که یهویی همین آقای دکتر گفت من اسمم شهنازه ..گفتم که وارد یه مسایل پیچیده میشیم ..به باباآقا نگاه کردم با تعجب پرسیدم چی داره میگه باباآقا با بی تفاوتی گفت : از گفتن گذشته داره بلغور می کنه... سعی می کنه سخنرانی خسته کننده اش رو یه جوری شیرین بکنه و بعدش یکی دوبار به ایشون گفتن که وقتتون تمومه مگه ول می کرد به حاضرین گفت اونایی که موافقند من صحبتمو ادامه بدم یه صلوات بفرستند که من همون جا هم به باباآقا گفتم( فکر کنم خانم مهندس جلالی یکی از اون سه تفنگدار پرشین بلاگ هم شنید ) این خواسته ایشون که به این روش انجام میشه یه جوری توهین به شعور حضار است یعنی خدایش میشد اون لحظه هیچکس صلوات نفرسته ؟؟ آخه چرا اینا از صلوات اینجوری استفاده می کنند در ضمن این آقای نسبتا محترم چندین مورد مشکوک هم در باره خودش و اون آقای چاق و تپلی گفت که من خجالت میکشم البته قبل از هر کسی اول از باباآقا .. فقط اینو بگم و از این بخش هم بگذریم نمی دونم چرا یاد مجری گری اون شهریاری صداوسیما افتادم ..در همون لابلای حرفهای  شهناز شکیبایی  باباآقا بیرون رفت و موقع اومدن با آین آقای عکاس باشی  که مدام این ور و اون  می رفت و عکس می گرفت صحبت کرد نمی دونم چی گفت  چون من از باباآقا دور بودم ولی ناگهان آقای عکاس باشی  که خیلی جوان با حجب و حیایی بود  کلی باباآقا رو تحویل گرفت و با باباآقا  اومد در همون حال که معلوم بود  داره خجالت می کشه و بی توجه به سخنرانی  شهناز شکیبایی  درست پیش  صندلی ما در حالی که  نیم خیز وایستاده بود در حال صحبت با باباآقا بود و خبر مامان خانمی رو گرفت و  این طور که می گفت  یه پدر و مادر و دخترشون رو با ما اشتباه گرفته بود که با خنده باباآقا مواجه شد و سریع بهش گفت خوب ما الان حاضریم  و بعدش هم چند تا عکس گرفت و وبه باباآقا گفت  دوربین مال  خانم رویا دلشاده  میشناسیش که  باباآقا هم گفت  آره  در حالی که میدانستم  نمیشناسش ..

در آخرین بخش هم مراسم اهدای جوایز بود  که  هشت نفر هر کدام با کلی اسم و فامیل به بالای سن رفتند تا جایزه وبلاگ های برتر رو بدن  در حالی که هنوز هم این باباآقا به من توضیح نداده  واسه ی چی  وبلاگ ما رو انتخاب کرده اند  و همینطور بقیه  رو .. به من که میگه ولش کن دخترم جایزه شو  بچسب  من هم بهش گفتم آره با این جایزه ای که به ما دادن واقعا که ... در آخر حرفام  از آقای دکتر چست و چابک تشکر می کنم  که مانند  پروانه  هر جا که می گفتی ایشون بود و کلی همه رو بدون استثنا تحویل گرفت(.. و فقط تو اون همه مهمونا  آقای   رحماندوست شاعر خوب بچه ها   رو خوب تحویل نگرفتن و رو سن دعوتش نکردن )  انشالله خدا حفظش کنه و بابای خوبی برای  بچه هاش باشه ..آخر جشن هم چون مامان خانمی  تنها  تو خونه بود برگشتیم و از کیک هم چیزی به ما نرسید  البته من همیشه همین طوری می نویسم وقتی باباآقا اختیار کامل به من بده  از همه چیز می نویسم اگر وقت داشتید تو آرشیو   ویلای فائزه هاشمی و  عمو پورنگ رو هم بخونید


پ.ن ۱ مامان : هرچه به این باباآقا می گویم حتی اگر از کنار خیابان هم بسته ای پول پیدا کردی حتما اول آن را بشمار قبول نمیکند که نمی کند البته که حق باباآقاست امروز که شرح جوایز را در وبلاگ داستانهای محمدرضا می خواند ناگهان همه جا را زیر و رو کرد سریع داخل ماشین را بررسی کرد بی فایده بود فقط دو تا لیوان با آرم پارس آنلاین و یک وب کم فراسو و دوتا خودکار تبلیغاتی فقط همین ..البته من از آقای بوترابی سوال می کنم آیا این رسمش است خدا ناکرده من هم در این وبلاگ سهم داشته ام پس جایزه من کو ؟؟؟ همیشه همین طور بوده حق زنان پایمال شده است باید سری به این وبلاگهای فمنیست بزنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

جوانان ایرانی با ساختن یك سایت اینترنتی با آدرس‌ www.arabian_gulf.info و تبدیل نمودن آن به یك بمب گوگلی

میلیاردها دلار هزینه از سوی كشورهای غربی و عربی را در تغییر نام «خلیج فارس» به چالش كشیدند.

به گزارش خبرگزاری فارس ،جوانان مبتكر ایرانی در یك اقدام تیمی با مشاركت هزاران تن از ایرانیان سراسر جهان، واژه جعلی خلیج عربی را در موتورهای جستجوی اینترنتی به مبارزه طلبیدند.

نحوه ساخت یك بمب گوگلی به این ترتیب است كه سایت‌های فراوانی به یك سایت مشخص لینك بدهند كه این باعث می‌شود در صورت جستجوی كلیدواژه مورد نظر، سایت مذكور به عنوان اولین نتیجه نمایش داده شود.

ساختن این سایت و لینك دادن وبلاگ‌ها و سایت‌های بی‌شمار فارسی به آن، سبب شده كه هر كاربر گوگل از اقصی نقاط جهان، زمانی كه كلمه جعلی Arabian Gulf یا خلیج عربی را جستجو كنند، در اولین نتیجه با این سایت مواجه شود.

 سایت مذكور شكل جالب توجهی دارد و از صفحه نمایش خطای جستجو در «اینترنت اكسپلورر» الهام گرفته است.

 

 www.arabian_gulf.info

با كلیك بر روی آدرس این سایت، شكلی از یك صفحه حاوی خطا به نمایش درمی‌آید كه به كاربر اعلام می‌كند خلیجی كه شما با این نام به دنبال جستجوی آن هستید وجود ندارد و هیچ دریایی با این نام تا به حال در جهان وجود نداشته است.

كلمه درست «خلیج فارس» است همانگونه كه همیشه بوده است و تا ابد خلیج فارس باقی خواهد ماند.

در ادامه این صفحه با بیان این‌كه «شما می‌توانید با كلمه خلیج فارس مجدداً جستجو كنید»، آمده است: دیگر كلمه

خلیج عربی را جستجو ننمایید و اگر تصور می‌كنید خلیج عربی كلمه درستی است، بهتر است چند كتاب تاریخی دراین مورد بخوانید.

در ادامه با ارائه لینكی، به كاربر آدرس اینترنتی مطالبی از سایت دانشنامه بین‌المللی ویكی‌پدیا در مورد خلیج فارس داده شده است.

برخی كشورهای عربی و غربی، با خرج میلیاردها دلار هزینه در ساختن سایت‌های اینترنتی و تهیه نقشه‌های جعلی و هدیه آن به دانشگاه‌ها و مدارسی در اقصی نقاط جهان، در صدد جا انداختن این واژه جعلی به جای واژه تاریخی"خلیج فارس" بودند. این اقدام از سوی ایرانیان باعث انجام اطلاع‌رسانی مناسبی در سطح بین‌المللی خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  | 

سلام بچه هاي ايراني من امدم بعد از پشت سر      گذاشتن امتحانات احساس راحتي مي كنم   و ميخواهم براي شما وبلاگي فوق العاده با موضوعات اموزشي وخنده بازاز درست كنم پس شما هم   مرا حمايت كنيد تا سايت توپيييييييييي براي شما بگذارم .متشكرم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط توحيد  |